بازم سلام.
خوب قرار بود بقیه ی داستان عاشقیم و بگم:
و اما اتفاق وحشتناکی که همه چیزو خراب کرد:
یه روز که از مدرسه اومدم خونه تلفن زنگ زد و مامانم گوشی رو برداشت .
با من کار داشتن.
گوشی رو برداشتم. سلام کرد. گفت:شناختی؟
از اون جایی که من از حرفای شوماخر فهمیده بودم که دختر عمه ش بهش علاقه داره یه لحظه فکرم رفت اون جا و گفتم:مصی خانم شمایید؟
با تعجب گفت:از کجا فهمیدی؟شوماخربهت گفته بود من می خوام زنگ بزنم؟
گفتم نه خودم حدس زدم که شمایید.
گفت:می خوام ببینمت .همین الان.
گفتم من الان نمی تونم بیام بیرون.
گفت:من بیام خونتون؟!!!
چی می تونستم بگم؟
گفتم:باشه.بهش آدرس و بهش دادم . اومد.
بعد از دور زدن مامانم که اینم یکی از دوستامه با هم رفتیم تو اتاق و شروع کرد به حرف زدن.
نکته ی اول:۸ سال از شوماخربزرگتر بود.
نکته ی دوم:یک ازدواج نا موفق داشت.
نکته ی سوم:از همه ی دنیا سیر بود که با همدردی های شوماخر من که اون زمان نهایتا ۱۳-۱۲ سالش بود به زندگی امیدوار شده بود.
همین طور که داشت از غصه هاش حرف می زد یه قطره اشک از چشاش افتاد روی گونه ش.
احساس خوبی نداشتم.از دیدن اشکاش دلم داشت منفجر می شد اما خودم و کنترل کردم.
همه ی اینا باعث نمی شد که من احساس گناه کنم من با دوست شدن با شوماخر اونم از این تنگنا نجات دادم آخه شوماخر خودش
می گفت که رفتار دخترعمه ش عذابش می ده.
در ضمن عشق مصی هم یه عشق کاملا اشتباه بود چون این طوری همه چیز به ضرر شوماخر من وحتی خود مصی می شد.
مصی گفت:
از شوماخر سوال کردم تو که تو این مدت با هیچ دختری دوست نمی شدی چرا این بار با مجنون دوست شدی؟
که شوماخر در جوابش گفته بود:چون مجنون با بقیه ی دخترا فرق می کنه.
مصی قبل از اینکه اینا رو بگه همین سوالم از من برسیده بود که جواب منم دقیقا همون جواب شوماخر بود!!!
به هر حال اون روز کذایی هم گذشت و مصی رفت.
رفت ومن و با یه دنیا سوال و فکر و خیال تنها گذاشت.
با همهی اینا سعی کردم کمکش کنم و تمام تلاشم هم کردم اما اون نمی خواست باور کنه که من دوسش دارم و واقعا می خوام کمکش کنم.
سر همین تماسهای تلفنی من و مصی و شک مامانم از دیدن دوستی به نام مصی که ۹-۸ سال ازم بزرگتر بود تمام خانواده باهام یه جور دیگه شده بودن.
تا بالا خره با مخفی کاریهام اشک مامانم و در آوردم!!!
و به خاطر این موضوع هیچ وقت مصی رو نمی بخشم.
همه تو خونه بهم بی اعتماد شده بودن.
همه چی بهم خورده بود.
اگه اون روز مصی نمی یومد خونه مون هیچ وقت اوضاع خونه تا این حد آشفته نمی شد.
مصی با اومدنش اعتمادی و احترامی رو از من گرفت که کمتر خانواده ای برای بچه شون قایلن.
نمی تونین تصور کنین که من تو این مدت چه عذابی کشیدم.
یه روز که قرار بود منو مامان و بابام بریم عروسی خاله م قبلش با شوماخر قرلر گذاشته بودم و چون دیر کرده بودم مامانم اومد کلاس گیتار دنبالم که ما رو با هم دیدو...
باز هم خودم و نمی بخشم چون اون لحظه شکستن مادرم و دیدم.
تو خونه نه تنها به من بلکه به هیچ کدوم از اعضای خانواده هیچی نگفت.
همه چی و تو خودش نگه داشت.
اما من و از ادامه ی رابطه م با شوماخر منع کرد.
ولی من با چنین عشقی حتی یه لحظه هم نمیتونستم دوریشو تحمل کنم.
و باز هم ادامه دادم.
اما این آخرین عذابم نبود.
بازم دلم گرفت. خدایا چه روزای بدی داشتم.
خدایا واقعا شکرت .
دیگه تحمل اون همه غصه رو ندارم.
خدایا دیگه هیچ وقت نمی خوام هیچی ما رو از هم جدا کنه.
من که به خاطر شوماخر همه چیزمو از دست دادم.
دیگه نمی خوام اونم از دست بدم.
هرچند شوماخر خیلی چیزا هم بهم داد که هر کسی نمی تونه
اما من اعتبارم و تو خونه از دست دادم و هیچی از این بدترنیست.
ولی شوماخرم:
اینم فدای سرت.
بیش تر از همیشه دوست دارم.
من با تو حسی رو تجربه کردم که بی تو این حس حتی برام وجود خارجی نداشت!
حتی اگه جونمم ازم بگیری می گم:عاشقتم.

